تصاویر جبهه و جنگ
چاپ

شناسه : 52 گروه : |مصاحبه| | منتشر شده در تاریخ: 1399/06/01 ساعت: 9:45

مصاحبه با مادر شهید برات محمد رمضانی صبوراز روستای قلجق شهرستان شیروان
مصاحبه با مادر شهید برات محمد رمضانی صبوراز روستای قلجق شهرستان شیروان
مصاحبه با مادر شهید برات محمد رمضانی صبوراز روستای قلجق شهرستان شیروان
باسمه تعالی
 
 
مصاحبه با مادر شهید برات محمد رمضانی صبوراز روستای قلجق شهرستان شیروان 
1» مادر جان خودتان را معرفی کنید؟ گوهر دل تاج ساکن شیروان منطقه چنگل اباد.
2» چند فرزند دارید و برات محمد فرزند چندم بود؟ محمد ، علی و یک دختر دارم که خانه دار است و براتمحمد فرزند سوم بود که شهید شد.
3» زمانی که برات محمد متولد شد کجا زندگی می کردید؟ ان زمان ساکن روستا بودیم و در انجا متولد شد.
4» آن زمان  وضع اقتصادی شما چطور بود؟ ان زمان ما گوسفند داشتیم دامداری می کردیم.
5» زمانی که برات محمد به دنیا امد چه تحولی در زندگی شما به وجود امد؟ خیلی خوب بود و وضع ما هم بد نبود.
6» چطور شد که نام او را برات محمد گذاشتید؟ چون برادر شوهرمن برات محمد بود نام او را گذاشت و برات محمد فرزند سوم بود.
7» وقتی که بعد از سه فرزند دختر خداوند به شما برات محمد را داد چه حال و هوایی داشتید؟ خیلی خوش حال بودیم.
8» ایا نذر و نیازی داشتید که خداوند به شما پسر بدهد؟ نه هیچ نذر و نیازی نداشتیم.
9» زمانی که بچه ها کوچک اند پر تحرک هستند برات محمد چطور بود؟ او از اول 
بچه ی ساکت و ارامی بود.
10» رفتار او با خواهر و برادر چطور بود؟ خیلی خوب بود اهل دعوا نبود هیچ وقت جواب ما را نداد.
11» در کجا درس می خواند و میزان تحصیلاتش چقدر بود؟ ما برای درس خواندن بچه ها به شهر کوچ کردیم و در شهر درس خواندند.
12» چطور شد که ترک تحصیل کرد و به جبهه رفت؟ چون می دید که همه جبهه می روند او هم علاقه پیدا کرد و به جبهه رفت.
13» در درس ها به خواهر و برادر خود چقدر کمک می کرد؟ زیاد کار نداشت و اگر خودش هم مشکلی داشت به پدرش می گفت.
14» ایا در باره اینده ی خود با شما صحبت کرده بود؟ هیچ حرفی نزده بود.
15» قبل از اینکه به جبهه برود در کار منزل چقدر به شما و پدرش کمک می کرد؟ روز در دکه پیش پدرش کار می کرد شبانه به مدرسه می رفت و پولی را هم که به دست می اورد یا به پدرش می داد و یا در بانک می گذاشت و زمانی هم که به جبهه رفت پولهایش در بانک بود.
16» برات محمد چقدر با شما درد و دل می کرد؟ می گفت می خواهم درس بخوانم و برای خودم کار کنم بعدا که تصمیم گرفت جبهه رفت و بعد به ما خبر دادند که شهید شده اول به ما خبر دادند که زخمی شده صبح شد و رفتیم بیمارستان دیدیم شهید شده است.
17» ایا در رابطه با ازدواج با شما صحبتی کرده بود؟ نه هیچ حرفی نزد چون هنوز کوچک بود و به سن ازدواج نرسیده بود.
18» در کار منزل چقدر به شما کمک می کرد؟ چون تعداد ما زیاد بود کمک می کرد ولی من نمی گذاشتم می گفتم خودم انجام می دهم ان روز ها به دکه پدرش می رفت کتابش را با خودش می برد و شب ها هم مدرسه می رفت و از انجا هم خانه می امد ، هیچ وقت با کسی دعوا نکرد.
19» چه کسی باعث شده بود که او به جبهه برود؟ پدرش گفت من یک روز دیدم نوه عموی من پیش او بود و با هم صحبت می کردند چون او خودش بسیجی بود و بعد تصمیم گرفت به جبهه برود.
20» زمانی که می خواست کاری انجام دهد با چه کسی مشورت می کرد؟ هم با پدرش و هم با من مشورت می کرد.
21» از فعالیت ایشان درجریانات انقلاب صحبت کنید؟ بله، یک روز در تظاهرات شرکت داشت که زخمی شده بود و او را بیمارستان بردند زخم او را پانسمان کردند و بعد به خانه امد.
22» از کدام منطقه و به کجا اعزام شد؟ از منطقه بسیج برای اموزش به بجنورد رفت و بعد از ان به فکه اعزام شد.
23» ایا زمانی که در جبهه بود به مرخصی امد یا نامه ای نوشت؟ اصلا به مرخصی نیامد ولی نامه می نوشت.
24» از حال و هوای جبهه چه چیزی برای شما می نوشت؟ صحبت خاصی نمی نوشت فقط از سلامتی خود برای ما می نوشت.
25» شهادت ایشان را چگونه به شما اطلاع دادند؟ ان موقع با بلند گو در شهر اعلام می کردند مردم متوجه می شدند ولی ان روز من متوجه نشدم عصر همان روز من داخل شهر پیش پدرش رفتم وقتی به خانه امدم دیدم برادرمن گریه می کند من گفتم چه شده گفت برات محمد زخمی شده ولی اطرافیان زیادی دور ما جمع شده بودند تا اینکه صبح روز بعد خواستیم برویم و من هنوز هم فکر می کردم زخمی است و وقتی رسیدیم به بیمارستان زمانی که درب یخچال را باز کردند دیدم پسرم شهید شده یک پارچه ی سفید دور سینه ی او بسته و تیر به سینه اش خورده بود.
26» زمانی که می خواست به جبهه برود به شما اگاه نشد که شاید او شهید شود؟ نه اصلا اگاه شد و نه خوابی دیدم اما برای بدرقه ی او رفتیم در این مدت هم اصلا به مرخصی نیامد ولی می خواست در بهمن ماه بیاید که شهید شد.
27» ایا بعد از شهادت ایشان به شما اگاه نشد که او شهید شده؟ زمانی که بلند گو اعلام می کرد انگار که یک نخ از دلم کنده شد و به طرف صدای بلند گو رفتم ولی متوجه نشدم.
28» بعد از شهادت ایشان از نظر روحی چه تاثیری روی شما گذاشت؟ ان موقع پدرش در مغازه بود وقتی به او خبر دادند که پسرتان شهید شده انگار که او خودش یک جنازه شده با شدو من هم از او بد تر همان شب بچه های سپاه تا نیمه های شب در منزل ما بودند بعد رفتند صبح روز بعد ما هم برای تشیع رفتیم.
29» ایا وصیتی کرده بود که در کجا به خاک بسپارید؟ نه زمانی که در سنگر بود و داشت قران می خواند ترکش خورده و قرانی که در دست داشت تکه تکه شده بود.
30» ایا بعد از شهادت ایشان خوابی دیده اید؟ نه.
31» اگر پیامی برای مسئولین دارید بفرمایید؟ نه خیلی ممنون. 
با تشکر از شما که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
راوی : گوهر دل تاج مادر شهید برات محمد رمضانی.
لینک کوتاه : http://kongreshohada.ir/q/s52
تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 3000 شهید خراسان شمالی می باشد