تصاویر جبهه و جنگ
چاپ

شناسه : 56 گروه : |مصاحبه| | منتشر شده در تاریخ: 1399/06/01 ساعت: 11:39

مصاحبه خاطرات و زندگی نامه شهید سید ابراهیم شجیعی:
مصاحبه خاطرات و زندگی نامه شهید سید ابراهیم شجیعی:
مصاحبه خاطرات و زندگی نامه شهید سید ابراهیم شجیعی:

 

 

زندگینامه سردار شهید : سیّد ابراهیم شجیعی

 

مصاحبه  سرهنگ پاسدار: رشید محمّدی درباره شهید شجیعی

رشید محمّدی روایت می کند : در بهمن ماه سال 1362 قبل از عملیّات خیبر گردان های " طرح لبیک یا خمینی " شکل گرفت و مقرر شد که این گردانها در مرحلۀ دوّم عملیّات خیبر با هدف تصرف بصره ، سازماندهی و وارد عمل شوند. از بجنورد بنده به عنوان فرمانده گردان کمیل حدود 300 نفر بسیجی را تحویل گرفتم و عازم مشهد شدیم و از آنجا به اهواز رفتیم و در سایت4 منطقه عمومی فکّه  اطراف شوش رسیدیم صبح اوّلین روزی بود که می خواستیم نیروها را سازماندهی کنیم ، گردان کمیل را که فرمانده اش بودم ، در سازماندهی که انجام گرفت به تیپ امامت به فرماندهی سیّد ابراهیم شجیعی معرفی شدیم که اهل اسفراین بود .

از لحظه ای که نسبت به سیّد ابراهیم شجیعی و سوابق نظامی و مدیریتی ایشان شناخت پیدا کردم بسیار امیدوار شدم و هر لحظه احساس می کردم که این لطف خداوند است که ما در اختیار چنین فرمانده ای قرار گرفته ایم . عملیّات خیبر برابر طرح عملیّاتی که داشت یگانهایی که قبل از نیروهای طرح لبیک در اختیار داشتند در مرحله اوّل عملیّات وارد عمل شدند و خیلی از مناطقی که در طرح عملیّاتی مورد هدف بودند توانستند تصرف کنند از جمله لشکر5 نصر و تیپ 21 امام رضا (ع) یگانهای خراسان بزرگ از هورالهویزه عبور کردند و تا کنار دجله پیشرفته بود.

ما پس از 2،3 روزی که از عملیّات می گذشت، گردان ما – گردان کمیل- در معیّت تیپ امامت به فرماندهی شجیعی آماده شدند نیروها را عطی برن کردند و در منطقه ای که در هور نیروها را پیاده کردند. عراقیها از سلاح شیمیایی استفاده کردند اوّلین گروهان ما که سوار هلی کوپتر شدند چون عراقیها با پیشروی خوب نیروهای ایران مواجه شدند از سلاح شیمیائی  استفاده کردند که باعث توقف عملیّات شد که اگر نیروهای تازه نفس که حدود 100 گردان بودند با سلاح شیمیائی متوقف نمی شدند تا بصره پیش می رفتند . بصره پایتخت اقتصادی و بغداد پایتخت سیاسی عراق به شمار می رفت بعد از توقف نیروها با سلاح شیمیائی ، اولیّن گروهان ما نیز شیمیائی شد بنابر این شرایط انتقال بقیّه  نیروها فراهم نشد سپس نیروها به جزایر مجنون منتقل شدند و برای ساخت پل خیبر و حضور در جزایر مجنون به کار گرفته شدند . در عملیّات خیبر فرمانده گردان جبّار شهید علی اصغر کلاته سیفری و جانشین ایشان شهید محمّد برقبانی شهید شد بعد از عملیّات خیبر شجیعی با آن اخلاصی که داشت با اینکه فرمانده تیپ امامت بود وقتی تیپ امامت در گردانهای تیپ امام صادق ادغام شدند با وجود اینکه از نظر جایگاه نظامی پست نظامی در حد جایگاه تیپ برای ایشان بود که به ایشان بدهند امّا شجیعی گفت: من می خواهم فرمانده همان گردانی که شهید کلاته سیفری فرمانده اش را به عهده داشت به عهده بگیرم یعنی گردان جبّار جمع کثیری از برادران عزیز سبزواری از جمله حسن مهری. عباس نودهی ، عباس استیری و از بجنورد بنده ، حسن شامحمدی ، آقای کرم زاده و تعدادی از برادران اسفراینی در گردان جبّار بودند یعنی شجیعی از جایگاه فرماندهی تیپ خودش را به جایگاه فرماندهی گردان پائین تر کشید و بنده هم که فرمانده گردان بودم یک پائین تر آمدم و معاون گردان شدم . تنها گردانی که از تیپ امامت به جزیره مجنون مأموریت پیدا کرد ، گردان کمیل بود که من فرمانده اش بودم و حسن مهری از سبزوار جانشین من بود . هدف از انتقال گردان کمیل به جزیره مجنون مقابله با پاتکهای شدید عراق و بحث پدافندی و پشتیبانی مهندس رزمی که پلهای خیبری به جزیره وصل شود که هر وقت لازم بود آنجا کمک کنند این شرایط در این مدّت کم باعث شد که علاقه زیادی به شجیعی پیدا کنم لذا به گردان جبّار پیوستم .

3 تیپ ولایت ، امامت و ... در قالب تیپهای پشتیبانی وجود داشت پیشنهاد محمّد فرومندی تیپ امام صادق (ع) به شجیعی این بود که جانشین ایشان شود . امّا شجیعی قبول نکرد و گفت : من می خواهم فرمانده گردان رزمی باشم و مستقلاً با دشمن بجنگم . افردای که جانشین تیپ امام صادق (ع) بودند مثل شهید عباسی ، شهید طاهری از نظر نظامی و تشکیلاتی شاید از شجیعی  در جایگاه پائین تری قرار داشتند . امّا شجیعی نپذیرفت .

خاطره ی عملیّات عاشورا :

آخرین روز مأموریت نیروها بود در سایت 4 بودیم دقیقاً برای ساعت 3 الی 4 بعد از ظهر بلیت قطار هم گرفته بودیم که به شهرستان برگردیم شجیعی به من گفت : شما اینجا بمانید تا ما به دزفول برویم و تلفن بزنیم و حمامی و سر و صورتی صفا بدهیم اتفاقاً من ماندم . یک ساعت ، دو ساعت گذشت که ناگهان تلفن قورباغه ای داخل چادر گردان ما به صدا درآمد گفتند : که آقای فرومندی با شما کار دارد و فرمودند سریع به چادر فرماندهی تیپ بیائید . رفتم ، دیدم فرومندی فرماندهان گردانها را احضار کرده گفت : آقای شجیعی کجاست ؟ گفتم: تا دزفول رفتند گفت نیروها کجا هستند ؟ گفتم: نیروها آماده اند ، ساکها آماده و بچّه ها نیز آماده رفتن هستند . چون مدّت مأموریت نیروها 75 روز بود دو ماه بود که به جبهه آمده بودند و 15 روز می بایست به مرخصی بروند . فرومندی گفت مرخصی ها لغو شده و در آینده ای نزدیک عملیّتی در پیش است لذا نیروها را در میدان صبحگاه جمع کردیم . فرومندی آمد و سخنرانی کرد و گفت : دوستان عزیز برادران بسیجی تا امروز آمدید اینجا وظیفه قانونی خودتان را به انجام دادید دو ماه مأموریت و 15 روز باید مرخصی بروید و من فرمانده تیپ برگه های مرخصی شما را امضا کردم؛ امّا از امروز به بعد یک وظیفه شرعی دارید . از این لحظه من به وجود شما نیاز دارم . هر کس می خواهد برود این طرف صبحگاه و هر کس می خواهد برود آنطرف صبحگاه بایستد با این بیانات ایشان 75 % نیروها ماندگار شدند و بقیه که مشکلاتی داشتند تصفیه حساب کردند و به مرخصی رفتند .

شجیعی از دزفول بازگشت . گفت : آقای محمّدی من 2 ساعت نبودم با این گردان چکار کردید؟ گفتم: سیّد بزرگوار هیچ ابلاغ فرماندهی تیپ بود و حالا که سر و صورت صفا دادید برای عملیّات آماده شوید که عملیّات عاشورا در منطقه میمک بود و با اشارتی شجیعی مطلب را گرفت و توجیه شد و آماده شدیم برای عملیّات عاشورا در منطقه میمک .

خاطره عملیّات میمک:

تا شب عملیّات شرایط جوی کاملا هوا صاف بود . شب عملیّات از ابتدا رودخانه تلخ آب حدود 5 ساعت پیاده رفتیم تا ساعت 12 شب به میدان مین دشمن رسیدیم کم کم لکه های ابر در هوا پیدا شد . شهید رجب نیا که تخریب چی بود میدان مین را باز کرد معبر را نوار کشیدیم . اولین گردانی که از میدان مین عبور کرد گردان شهید علی اکبر مرادیان بود ایشان پهلوانی دلیر بود هیکلی درشت حدود 120 کیلوگرم وزن داشت . به سمت اهداف رفتیم جنگی تمام عیار در گرفت در آن منطقه کوهستانی حدود 2 ساعت به قله ای به نام فسیل رسیدیم   که منطقه فرماندهی عراقیها بود من و شجیعی و حسن مهری و بیسیم چی و تعدادی از پرسنلی گردان جبّار با هم بودیم یک وقت دیدم علی اکبر مرادیان آمد و گفت برادر شجیعی هیچ کس از بچّه های گروهان من نمانده است نیرو به من بدهید که عراقیها روی قلّه دارند مقاومت می کنند . بارندگی هم کم کم درشت شروع می شد کارد به استخوان رسیده بود . در این حین آقای فرومندی هی پشت بیسیم با اینکه بسیار مهربان و متواضع بود در حالی که تشر می زد می گفت : خطاب به شجیعی ! سیّد چکار می کنی ؟ به جنب صبح شد! شجیعی گفت : چشم حاج آقا ، چند تا از این بوزینه ها ( عراقیها) آن  بالا ماندند الان کلکشان را می کندیم شجیعی گفت . آقای محمّدی بچّه ها را جمع و جور کنیم حالا می دانستیم نیروی نداریم ، شهید مرادیان گفت چون من می دانم نیروها کجا هستند ، لذا جلو افتاد ، حرکت کردیم نزدیک عراقیها که شدیم نیروها را جمع کردیم و دو دسته شدیم . حالت آتش و حرکت . یک دسته آتش یک دسته به جلو حرکت می کرد یک جنگ سخت رودرو ، یک دفعه یک دفعه یک خمپاره آمد و شهید مرادیان را از ناحیه پا ترکش خورد و زمین گیر شد از کار افتاد . مرادیان را به داخل سنگر کشیدیم و باندپیچی مختصری کردم . مرادیان به زبان کرمانچی می گفت " برانگی رشید اگر عقب نشینی کرن من له و را نه ترکینن بالا غیرتاً من وه خارا بون " چند قدمی دیگر جلو رفتیم یک ترکش به اندازه کف دست به کلاه آهنی سیّد ابراهیم شجیعی خورد و سوراخ شد . موج شجیعی را گرفت و نقش بر زمین شد امّا سرش زخم مختصری برداشت و خوشبختانه بعد از مدتی بلند شد این کلاه آهنی مدتی در پادگان ششدار ایلام در معرض دید رزمندگان بود . هر کس می دید فکر می کرد صاحبش شهید شده و شجیعی می گفت : نه شهید نشده صاحبش من هستم . دشمن هنوز قله را رها نکرده بود .

آخرین دسته از آخرین گروهان ، گردان جبّار در شب عملیّات داخل شیار خواب مانده بود و این حکمت الهی بود که به داد ما رسید در لحظه ای که باید آخرین نفرات عراقی را به درک واصل می کردیم دستمان خالی بود . فرومندی که در جریان امور قرار داشت گفت : الان برای شما نیروهای کمکی می فرستم . موقعیت تان را حفظ کنید شهید عباسی معاون فرومندی با آن دسته نیروهای خواب مانده آمدند سازماندهی مجدد کردیم و در اینجا امداد غیبی شامل حال ما شد و این به خاطر اخلاص شهید شجیعی و دیگر بسیجیان بود که با کمک این دسته گردان جبّار توانست به اهداف مورد نظر دست یابد و تنها گردانی که توانست اهدافش را بگیرد گردان جبّار بود و از آن به بعد به گردان خط شکن مشحور شد . من 19 ماه در گردان جبّار بودم نیروها یک ماه و نیم دیگر ایستادند .

عملیّات بدر : راوی سرهنگ رشید محمّدی

2 ساعت قبل از عملیّات در منطقه هور داخل نیزارها مستقر شده بودیم پلهای خیبری داخل نیزارها قرار داشت . ضمن اینکه معاون دوم گردان بودم فرمانده گروهان هم بود . شجیعی آمد نشست توی اولین قایق سازماندهی کردیم 35 قایق پشت سرهم نیروها را سوار کردیم نکته جالب فرمانده گردان شجیعی آمد و در اولین قایقی که دوشیکا روی آن سوار بود نشست . معمولاً فرمنده گردان کمی عقب تر می ایستاد وقتی این روحیه را در شجیعی دیدیم زبان قاصر از وصف این مرد الهی ، از اخلاص و صفای اوست . در اینجا اولین کمین دشمن برخورد کردیم دوشیکا خدمه داشت . شجیعی خطاب به خدمه دوشیکا گفت : وای به حالت که اگر وقت نیاز بترسی یا شلیک نکنی ؟ این بنده هم به اولین کمین عراقیها برخورد کرد. کمین هم از گیر اولین گروه ما در آمده بود . رسیدیم به اولین کمین قایق دوشیکا با شلیک کمین مواجه شد جوان بود ترسید . چند قایق واژگون شد و نیروها غرق شدند از جمله شهید خلیل آبادی از کاشمر در آنجا به شهادت رسید و غرق شد و جنازه اش ماند شجیعی در این حین خودش را به پشت دوشیکا رساند و شروع به شلیک کرد تیری به پهلوی شجیعی خورد و توی قایق افتاد قایق را از تیررس کمین دور کردیم ،سر شجیعی را به زانو گرفتم شجیعی گفت آقای محمدی از این لحظه به بعد فرماندهی گردان با شماست و گردان را هدایت کن و گوش به فرمان فرومندی باش . در همین لحظه فرومندی هم رسید درگیر شد فرومندی هم تیر خورد و دستور داد نیروها از محور دیگری کار را ادامه دهند .

در این عملیّات شهید طاهری معاون فرومندی هم شهید شد. تا روز سوم عملیّات بدر در روی جاده خندق من هم مجروح شدم و به عقب  منتقل شدم گردان ما در سه راه خندق مستقر شد. شب بعد شهید برونسی و جانشین ایشان شهید وحیدی (بجنورد) با تیپ امام جواد (ع) آمدند و عملیّات را از آنجا ادامه دادند.

شجیعی انسانی بسیار چابک و ورزیده و از نظر نظامی بسیار قوی ، هنگام عمل بسیار نظامی و با دقت ولی وقتی به چادر می آمدیم بسیار خنده رو ، شوخ طبع ، به حدی که بچه ها را از خنده روده بر می کرد .

همیشه قبل از اذان (نیم ساعت قبل از اذان) می دیدم شجیعی در چادر نیست متوجه شدم قبل از همه ر صف اول نماز در نمازخانه تیپ به عبادت ایستاده است . نماز شب شجیعی ترک نمی شد . الحق که شهادت شایسته ایشان بود. قبل از عملیات بدر شجیعی به مرخصی آمده بود. گفت من این بار شهید نمی شوم . از مرخصی که آمد 5 عدد شال سبز که دست باف کارگرهای چتایی بافی روئین اسفراین بود به بچه ها هدیه کرد یکی هم به من هدیه داد که هنوز بیادگار دارم چون من مجروح شدم به عملیات والفجر 8 نرسیدم شجیعی دروالفجر 8 شهید شد . روز تشییع جنازه اش به اسفراین رفتم جنازه اش سالم بود و بر اثر موج گرفتگی به شهادت رسیده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع : نامه سردار محسن رضائی 12/10/1363                             8689/64/1/ش

به: برادر شجیعی فرمانده گردان 6 جبار لشکر 5 نصر                         M A.SA1427410

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر شجیعی فرمانده گردان 6 لشکر 5 نصر

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سپاه بازوی اسلام است و باید در قلب ملّت مسلمان جای داشته باشد ، فرماندهان سپاه اسلام نیز باید در قلوب فرمانبرداران ( پاسداران و بسیجیان) جایگاهی بس عظیم داشته باشند ، همانگونه که رابطه امام و امّت نیز چنین است . امام عصر (عج) و نائب بزرگوارش امام امّت ، بهترین و بزرگترین گواه بر این مدّعا هستند ، همه رهروان راه امام به ایشان عشق می ورزند همانگونه که قلب امام به یاد امّت می تپد . حال که اینچنین است برادران عزیز و ارجمند ، راهیان طریق حسینی ، بکوشید تا هر چه بیشتر به این منزلت بزرگ دست یابید . بر شماست که با همه همرزمان تحت مسؤولیّت خود ، برادر بوده ، با محبّت و تواضع و برادرانه رفتار کنید . کار و تلاش زیاد شما را از برادرانتان جدا نکند قدرت ما بر خواسته از ارتباطمان با خدا و پیوندمان با یکدیگر است همواره سعی کنید مشکلات برادرتان را شما تحمّل کنید. هر چه در شرایط سخت ، مصائب برادرتان را مشتاقانه پذیرا شوید و با ایثار و از خود گذشتگی به استقبال سختیهای او بشتابید هر چه تشنگی مفرط و طاقت فرسا ، خود آب ننوشید و به برادرتان تقدیم کنید ، مشکلات برایمان آسانتر می شود و اطمینان به قوّت اسلام در ما فزونی می یابد . ما اگر بمب افکن نداریم اگر توپخانه نداریم ، اگر آتش نداریم امّا خدا را داریم و بعد از خدا ، اخوّت اسلامی . مگر نه این است که در فرهنگ پیشوایان معصوم ما هر کس کار برادر مؤمنش را (که به او محوّل شده) با دلسوزی انجام ندهد به خدا و رسول خیانت کرده است .[1] پس بشتابید تا بیش از بیش به سلاح معنوی ارتباط با خدا پیوند با برادرنتان ، مسلّح شوید ، امروز ، که پیام الهی و حیاتبخش حضرت امام روحی فداه بار دیگر از نقش عظیم سپاه در انقلاب اسلامی حکایت دارد . دیگر چه تردید و ابهامی از آینده داریم ، که به فلاح و فوز عظیم ، بسیار نزدیک شده ایم و انشاءالله با استقامت از محضر حق و با لطف و عنایت او به سوی سعادت واقعی جهت گرفته ایم . برادران عزیز ، برای جبهه ها دعا کنید ، با خلوص کامل ، در دل شب ، خلوت کنید، خدا را به راز و نیاز بنشینید و با سوز و گداز با او درد دل کنید ، با فریادهای یا رب یا رب ، خود را شستشو دهید و از او بخواهید که پروردگارا ، متنبّه شده ایم ، نصرتت را بر ما فرو فرست که خود فرمودی: و کان حقّا نصرالمؤمنین

بار الها، ما را یاری کن تا هم ایمانمان قوّت گیرد و هم محبّت تو در قلوبمان فزونی یابد . خدایا ما برای وصول به یقین و نجات محرومین و مستضعفین به نصرت تو نیازمندیم

ما مطمئنّیم  که هیچ قدرتی جز تو نست و فقط ترا منجی خود و سایر انسانهای مظلوم میدانیم و بس خدایا ما را ببخش و مورد عنایت خاصّ خودت قرار ده ،             امضاء برادرتان محسن رضائی 12/10/1363

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام: سرهنگ غلامحسن رضائی                          مسؤولیّت : مسؤول پرسنلی لشکر 5 نصر

در عملیّات بدر گردان جبّار فرماندهی شهید سیّد ابراهیم شجیعی و جانشینی سیّد حسین زنگنه و معاونت حسن مهری، هادی طالعی فرمانده گروهان2 ، احمدعلی رضائی فرمانده گروهان1 و گروهان3 به فرماندهی رشید محمّدی بود دو آبراه بود سمت راست حنین و سمت چپ حنین ما از راهکار آبی حنین وارد عمل شدیم . گردان جبّار از تیپ امام صادق (ع) و تحت فرماندهی شهید محمّد فرومندی و جانشین شهید محمّد طاهری

در مسیر آبراهه حنین چند کمین عراقی وجود داشت که قرار بود . بچّه های تیپ 21 امام رضا آن کمین ها را بردارند . بچّه های تیپ 21 قبل از برخورد با کمین اول از یک مسیر دیگری پیش رفته بودند و با کمین برخوردی نداشتند این کمین بصورت اسکله دو طبقه و بتونی بود بطوری آنها بر نیروهای ما اشراف داشتند امّا نیروهای ما که در داخل نیزارها بودند به کمین دشمن اشراف نداشتند .

حدود 30 قایق پشت سر هم بردیم . شهید شجیعی در قایق اوّل بود . یک قایق هم دوشیکا روی آن نصب بود . شجیعی قبل از درگیری به خدمه دوشیکا گفت: خوب حواست را جمع کن وای بحالت اگر موقعی که گفتم شلیک کن تعلل کنی یا بترسی . خدمه دوشیکا هم جوان بود ترسید . از طرفی اینقدر آنی تیربار دوشیکا را گریس زده بودند که هنگام شلیک گیر کرد . شجیعی نیروها را درون نیزارها پنهان کرد . و خودش مشغول درست کردن دوشیکا شد و مرتب گریس های اضافی را با دست بر می داشت و توی آب می ریخت تا اینکه به راه افتاد . شجیعی اوّل که به خدمه دوشیکا گفت شلیک کن ایشان شلیک نکرد از آن طرف هم چند تا خشایار بچّه ها را درو می کردند  و از طرفی دیگر نیز از کمین دشمن ما را زیر آتش گرفته بودند . شجیعی زد توی گوش خدمه دوشیکا و خودش نشست پشت دوشیکا همینکه خواست با فریاد الله اکبر شلیک کند . گفت تق تق دوشیکا کار نکرد . بعد از اینکه شجیعی گریس های دوشیکا را کم کرد تا بکار افتاد

کارزار بسیار سخت شد . از روی سنگر کمین دشمن گلوله و آتش بود که می بارید . عراقی ها روی بعضی از قایق ها و پنج لیتری بنزین پرت می کردند و آتش می زدند چند تا از قایق های ما آتش گرفت و چپه شد و بچّه ها غرق شد . شجیعی هم مورد اصابت گلوله کالیبر قرار گرفت . بچّه ها تا آن موقع خشایار ندیده بودند . این سلاح جنگی مثل تانک بود هم از زیر آب و روی آب عمل می کرد در این حین که بین پاسگاههای عراقی روی آب و نیروهای ما درگیری سختی در گرفته بود . شهید شجیعی به شهید فرومندی پیام داد که داستان از چه قرار است و ما اینجا زمین گیر شدیم و ما هر چه داریم به این خشایارها می زنیم با توجّه به اینکه روی آب هستند هیچ تأثیری برای اینها ندارد و ما در شرایط و موقعیّت این طوری قرار گرفتیم در یک لحظه دیدم یک قایقی دارد بطرف ما می آید . در شرایطی که ما داخل نیزارها موضع گرفته بودیم و هیچکس جرأت سربلند کردن ندارد چون بیش از 20 الی 30 متر با سنگر کمین دشمن فاصله ای نداشتیم و کسی جرأت نمی کرد که بلند شود و در قایق بنشیند . در این شرایط دیدم شهید فرومندی با برادر سیّد حسین موسوی که مسؤول اطلاعات عملیّات لشکر 5 نصر بودند در آنجا ظاهر شدند فرومندی توی قایق پشت دوشیکا سر پا ایستاده بود و با کمین دشمن درگیری شد در این حین فرومندی هم از ناحیه بازو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و همان جا مجروح شد فرومندی وقتی شرایط را از نزدیک بررسی کردند دیدند که اگر ما بخواهیم بمانیم تلفاتمان زیاد می شود و از طرفی حضور این پاسگاه در اینجا بود و نبودش فرقی نمی کند برای اینکه جاده خندق را گرفته بودیم نیروهای ما رده های دیگر تیپ را گرفته بودند و پشت سرشان سه راه را ما گرفته بودیم لذا فرومندی بلافاصله دستور دادند که بچّه ها فعلاً از اینجا عقب نشینی بکنند و لذا از ناحیه دیگری آمدیم و رفتیم و وارد عمل شدیم . حسن مهری معاون شجیعی هم تیر خورده بود و از هوش رفته بود

شجیعی با اینکه تیر کایبر خورده بود و سخت مجروح بود . یکی یکی نیروهایش را که در آب افتاده بودند بالا کشید و سوار قایق کرد بعد به جراحتش پرداخت و او را در حالی که توی قایق دراز کشیده بود و نفس نفس می زد به عقب منتقل شد .

 

یادآوری: عکس شهید شجیعی + شهید محمّد طاهری معاون شهید فرومندی+ علی اکبر آغشته مقدم با این خاطره چاپ شود  

 

 

 

 

 

 

 

شامی که من دیدم

پس از مدّتها انتظار آرزوی دیدن حرم حضرت زینب سلام الله علیها ، سرانجام این انتظار پایان پذیرفت و در تاریخ 9/8/1363 پیام رسید که باید جهت زیارت عازم کشور سوریه شوم . در تاریخ مقرّر به تهران آمدم . هماهنگی لازم در پادگان ولی عصر تهران انجام شد و در روز جمعه 10/8/63 ساعت 1:15 با هواپیمای بویینگ 747 به ظرفیّت 516 نفر سرنشین از فرودگاه مهرآباد عازم سوریه شدم هواپیما  فردوگاه مهرآباد را به مقصد دمشق ترک کرد و در ارتفاع 37 هزار پا شروع به پرواز کرد . ابتدا ایر پرواز خلبان از بلندگو اعلام وضعیّت کرد و گفت ما بعد از عبور از دریای خزر وارد خاک شوروی شده و از شهر برلین و باکو خواهیم گذشت و بعد از عبور از دریای سیاه وارد ضلع شمالی خاک ترکیه خواهیم شد و از روی شهر آنکارا پایتخت ترکیّه خواهیم گذشت و در ارتفاع 35 هزار پا که قریب به 10500 متر می شود . دمای هوا 57 درجه زیر صفر اعلام شد . بدین وضع از دریای خزر گذشتیم و وارد خاک شوروی شدیم . شوروی که به خاطر وضعیّت جغرافیائی اش  شمال آن سرد و یخبندان و شرق آن دارای کویر و صحرای آزاد و در ضلع جنوب و غرب دارای آب و هوای خوب می باشد . شهرها به هم نزدیک و همه جا سرسبز و روستاها بزرگ و به هم متّصل می باشد . سقف منازل از شیروانی پوشیده شده است و دارای کوههای بلند و کوچک است که در بعضی از نقاط فاصله بین شهرها ایجاد می کند در غیر اینصورت همه به وصل می باشند . از بالا (آسمان) حضوچه هائی به چشم می خورد ، گوئی سدهایی خاکی و کوچک هستند که از هرز رفتن آبهای باران و برف جلوگیری می کنند . پس از عبور از خاک شوروی وارد فضای دریای سیاه شدیم . دریا از بالا سیاه می نمود و شاید یک ساعت در روی دریا پرواز کردیم و پس از پایان دریا با کوههائی که در خاک ترکیّه بودند رسیدیم . با توجّه به اینکه این کوهها در کنار دریای سیاه واقع شده بود جنگل زیادی به چشم نمی خورد در صورتی که اکثر جنوب شوروی دارای جنگلهای بزرگ بودند . از ترکیّه آنچه به چشم می خورد بدون آب و مزارع بودند و بر خلاف شوروی خشک و کشت نشده و یا اگر کشت شده بود به صورت دیم بود . در اینجا از شهر آنکارا گذشتیم .  سمت غرب ترکیّه از سمت شرق آن آبادانی بیشتر داشت . بعد از مدّت کوتاهی وارد خاک سوریه شدیم و از شهر حلب می گذشتیم حلب شهری نسبتاً بزرگ است که در وسط آن یک تپّه به چشم می خورد آنچه آدمی را جلب توجّه می کرد کشت و کار زیاد و شهرکهای زیاد و روستاها بود که آن را چون نگین انگشتری محاصره کرده بود . سپس وارد شهر دمشق پایتخت سوریه شدیم . بر اکثر شهر حلب شهر دمشق اطرافی خشک و لم یزرع دارد و از 10 کیلومتری شهر کمی کشاورزی به چشم می خورد . بعد از 4:30  ساعت پرواز با سرعت 900 کیلومتر در ساعت ، در ساعت 6:15 هواپیما در فرودگاه دمشق بر زمین نشست . بچّه ها پیاده شدند و با هماهنگی که با کشور سوریه به عمل آمده بود پی تأئید سازمان امنیت سوریه بچّه ها سوار اتوبوس شدند که از قبل آماده شده بود . با کمی تأخیر و معطّلی از فرودگاه به سمت شهر شام که همان دمشق است حرکت کردیم . بعد از حدود 20 دقیقه راه در نزدیکی شهر به سمت زینبیّه که در آنجا مدفن حضرت زینب (س) است رفتیم به زینبیّه رسیدیم  شاید حدود 20 کیلومتر زینبیّه از شهر شام دور است اطراف آن را مردمی مستضعف پر کرده اند . نمی دانی وقتی یک مسلمان شیعه برای اولین بار چشمش به حرم حضرت زینب (س) می افتد چه حالی می شود . بچّه ها از ماشین پیاده شدند . و دسته جمعی با شعار السلام علیک یا زینب کبری وارد حرم شدیم . صدای شعارهای کوبنده بچّه ها مردم را جمع کرد و اگر کم و بیش از کشورهای دیگر زائر آمده بودند به دور ما جمع شدند ابتدا بچّه ها یک دور کامل به دور ساختمان حرم که در وسط صحن ساخته شده و اطراف آن باز است طواف کردند . سپس روبروی درب ورودی ایستاده و شروع به نوحه خوانی و سینه زنی کردند حال خوبی داشتند . همه گریه می کردند مردم اطراف را متأثّر کرده بودند من می دیدم جوانها و زنها را که در کنار صف بودند به ما ملحق می شدند و با ما هم صدا می شوند . برنامه پایان پذیرفت بچّه ها ابتدا نماز خواندند و سپس عنان دلهای لبریز از عشق و چشمان مملو از دانه های گوهر را به سمت ضریح آن حضرت رها ساخته و هر کس به اندازه توان تا توانست از آن ساحت بهره جست و با زبان بی زبانی با بی بی زینب سخن گفت . عقده ها خالی شد . وقت به پایان پذیرفت . ساعت دیوار صحن حرم ساعت 9 شب را که به افق تهران ساعت 10 می شود را نشان می داد و با فریاد مسؤولین بچّه ها به سمت اتوبوسها رفته و به طرف پادگان زبدانی که در شهرک زبدانی واقع است و در اختیار بچّه های سپاه قرار گرفته بود رفتیم . پادگان چندان بزرگ نبود قبل این محل اردوگاههای پیش آهنگی بوده که دارای سوله های کوچک با سقف شیروانی می باشد سطح پادگان را پر کرده اند . بچّه ها شام خوردند و در مسجد جهت خوابیدن اجتماع کردند و به استراحت پرداختند .

روز بعد مورخه 11/8/1364

بعد از اقامه نماز و صرف صبحانه روانه شهر دمشق شدیم . در میان ماشین به بچّه ها هدایایی داده شد که محتوی یک ساعت مچی و یک خودکار ساعتی و یک جلد قرآن جلدار و یک تکّه پارچه بود بعد از پی نمودن 30 کیلومتر راه وارد شهر شده آنچه به چشم می خورد ساختمانهای آپارتمانی بود زندگی به سمت غربی بیشتر جلب توجّه می کرد . و از تمامی وضع آراسته شهر که گذشتیم در میان آن ساختمانهای سر به فلک کشیده ، چشمت به خرابه هائی می افتد که به آنها می گویند "خرابه های شام"  به همان صورت قبلی باقیمانده ، بعد از عبور از کوچه های تنگ به حرم حضرت رقیّه (س) در میان آن خرابه ها می رویم . ساختمان کوچک و خرابه که جزء خرابه های شام است . دختر 3 ساله امام حسین u را در دامن خود جای داده و در صحن کوچکی که به اندازه ی یک اتاق 5/3 متری می باشد حوز کوچکی جای گرفته زائرین وضو گرفته و وارد حرم می شوند . حرم صحن دیگری ندارد . جا خیلی تنگ است اگر مقدار بیش از 30 نفر باشند زائرین اذیّت می شوند . آنجا مظلومیّت این طفل دلها را متوجّه خود و عظمت خود می کند  بچّه ها وارد این مکان شدند همه با چشمان سرخ شده از گریه برمی گشتند . شاید مسجد (علوی) 100 متر از حرم حضرت رقیّه فاصله داشته باشد . وقتی وارد مسجد می شوی چشمان در حیرت از عظمت و بزرگی این مسجد به پرس و جو می افتد می خواهد بداند در این مسجد چه می گذشته و از سرنوشت گذشته این مسجد بداند ، مطّلعین راهنمایی می کنند ابتدا وقتی از درب وارد مسجد می روی باید کفشها را بیرون آورده پا برهنه تمامی مسجد چه از صحن و از شبستان بروی از دست چپ که می روی وارد شبستانی می شود و از دو درب عبور می کنی . صدای شیون و گریه به گوش می رسد کنجکاوانه پیش می روی به دیواری می رسی که در داخل دیوار یک پنجره ی مانندی هست که با نقره مزیّن شده می پرسی این چیه ؟ می دانی چه می گویند گویند با چشمانی پر از اشک می گوید این مکان ، مکان جای گرفتن سر امام حسین یعنی تنور می باشد ، دلت می شکند ، سرت را به داخل می بری، بوی عطر سر حسین را می شنوی شیون و زاری می کنی ، آنقدر دلت می شکند که می خواهی ساعتی سرت را درون آن دریچه گذاشته و گریه کنی امّا مشتاقان امام حسین  u  به نوبت پشت سرت ایستاده اند و مجبور می شوی چه بخواهی و چه نخواهی سرت را بیرون بیاوری در این مکان نیز هر کس به اندازه ی توان خویش برداشتمی کند . بیرون می شوی داخل شبستان بزرگی می شوی که اصل شبستان مسجد اموی است در این شبستان چند نقطه حساس به چشم می خورد 1- مکان استقرار اسراء بعد از جریان کربلا در مقابل یزید 2- مکان یزید که در مقابل اسراء نشسته بوده است 3- منبری که معروف است حضرت زینب (س) و امام سجّادu خطبه خوانده اند 4- قبر حضرت یحیی و مکان سربریده اش این مسجد با ارتفاع بسیار بلند و ستونهای سنگی جلب توجّه می کند در پشت این مسجد بازار شام را می بینی که به همان صورت قبلی خود مشغول فعالیت روزانه است و مردم در داخل یکدیگر با سبک خودشان می لولند و به دور از جریانات گذشته در این مکان عمر می گذرانند داخل مسجد زائرین را در حال تماشا می بینی و در میان زائرین توریستهای زن و مرد با وضع فجیع در حالت تماشا می بینی وارد شهر شام می شوی فرهنگ غرب به خوبی توانسته در لباس و روش زندگی آنها تأثیر بگذارد . بی حجابی هست امّا نه آنقدر زیاد اکثراً زنها دارای روسری و یا دامنهای بلند می باشند و تعدادی هم بی حجاب به چشم می خورد که این برای کشوری که هم شرق و هم غرب نفوذ کرده چیز مهمّی نیست چرا که در آنجا کمتر از اسلام تبلیغ می شود و جایی هم که اسلام نباشد باید چیز دیگری باشد . مدارس پسرانه و دخترانه ادغام هستند . دانش آموزان موظفند لباس نظامی بپوشند و در خیابان آنها را با لباس نظامی می بینی . در سوریه افراد مستضعف زیاد هستند خیلی به ایرانی ها شباهت دارند . قسمتی از کار پلیس را زنان به عهده دارند . وقت ما داشت تمام می شد در صورتی که ما هنوز به زیارت سرهای شهدا کربلا از قبیل حضرت عباس و علی اکبر و شاید 16 سر که در شام دفن هستند نرفته بودیم وقت دیر شد ما نتوانستیم آنها را زیارت کنیم در ساعت 11 صبح شهر را به قصد فرودگاه ترک و در ساعت 2 بعد از ظهر فرودگاه دمشق را به مقصد تهران ترک کردیم .

روایتی که شجیعی را برای شهادت کفایت کرد

از حضرت امام رضا  u روایت شده که حضرت علی u برای مردم خطبه ایراد می فرمود و تشویق به جهاد می نمودند . جوانی برخواست و پرسید که فضلیت و منزلت رزمندگان راه خدا چیست؟ حضرت فرمودند من هم این سئوال را در جنگ " ذات سلاسل" از رسول الله r پرسیدم ایشان فرمودند : هنگامی که یک مجاهد تصمیم به جنگ می گیرد خداوند آتش دوزخ را بر او تحریم می کند و چون محیّای رفتن می شود خداوند به او در برابر ملائکه مهابات می کند . و هنگامی که با خانواده اش خداحافظی می کند در و دیوار برایش گریه می کنند و وقتی از منزلش خارج می شود همانطور که مار از پوستش خارج می شود از گناهانش خارج می گردد و خداوند عزوجلّ هزار ملک را بر او  موکّل می کند تا از چهار طرف محافظتش کنند و هیچ عمل نیکی انجام نمی دهد مگر اینکه برایش چند برابر نوشته می شود و برای هر روزش ثواب عبادت هزار مردی می شود که  خدا را هزار سال که هر سالش 360 روز و هر روز به اندازه عمر دنیا باشد عبادت کنند و چون در صحنه جنگ مستقر می شود دیگر علم هیچ یک از اهل دنیا به اندازه ی پاداش خدا برای او نمی رسد و هنگامی که مجاهد به مبارزه با دشمن بر می خیزد و تیرها رد و بدل و درگیری آغاز می شود ملائکه با بالهای خود او را احاطه کرده برای پیروزی و ثبات قدمهایش دعا می کنند پس ندا دهنده ای ندا می دهد ، بهشت در سایه ی شمشیرهاست . در این زمان تحمل تیر و ضربه دشمن برای شهید از نوشیدن آب سرد در روز گرم تابستان گواراتر است و در لحظه شهادت هنوز از مرکبش به زمین نرسیده خداوند همسر حورالعینش را به او می رساند تا به او مژده کرامتهایی را که خداوند برایش آماده نموده دهد و چون به زمین رسد به او گویند: آفرین به روح پاکی که از بدن پاک خارج شد بشارت باد تو را که از آن توست چیزهایی که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده حتی در فکر هیچ بشری خطور نکرده و خداوند عزوجلّ فرماید من خاواده شهید را کفایت می کنم و هر کس آنها را شاد کند مرا خشنود نموده و هر کس آنها را بیازارد مرا آزرده است    بحارالانوار علامه محمّد باقر مجلسی جلد 10 صفحه12

روایت : از رسول خدا  r نقل است : که هر کس که جهاد را ترک کند خداوند جامه ی ذلّت  بر او پوشاند و به فقر معیشت گرفتارش سازد و دینش نابود شود     امالی شیخ صدوق صفحه 577

 

 

 

 

از بهشت تعریف کن : شهید شجیعی در دفترچه خاطراتش نوشته است :

در نیمه شعبان سال 1361 به منزل دو شهید به نامهای سیّد حسن دلبری و سیّد محمّد دلبری به صرف شام دعوت شدم بعد از صرف شام به منزل بازگشتم و خوابیدم . در عالم خواب دیدم با تنی چند از برادران پاسدار به مأموریتی می روم از جاده ای در حال حرکت بودیم دو کبوتر سبز رنگ که در کنار جاده نشسته بودند نظر مرا جلب کردند و من بلافاصله با سرعت به طرف آنها حرکت کردم و موفّق شدم یکی از آن دو کبوتر را بگیرم . در همان حال یکی از کبوترها که موفق به فرار شد متوجّه گردید که دوستش گرفتار شده ، بلافاصله به سمت من پرواز کرد و خواست با بال زدن به دست من دوستش را رها سازد که من موفق به گرفتن دومی هم شدم . این دو کبوتر بسیار زیبا بودند . من صورت یکی از کبوترها را بوسیدم . بلافاصله همان کبوتر من را بوسید به صورتی که نوکش را بر گونه هایم گذاشت از این عمل او تعجّب کرده و خندیدم و با خودم گفتم کبوتر که نمی تواند ببوسد با کمال تعجّب دیدم این کبوتر به سخن آمد و گفت : من کبوتر نیستم سئوال کردم کی هستید ؟ جواب داد : من شهید سیّد حسن دلبری و این دومی برادرم سیّد محمّد دلبری می باشد سئوال کردم مگر شما در بهشت نیستید ؟ جواب داد : چرا ولی ما آزاد هستیم به هر شکلی که بخواهیم می توانیم درآئیم به غیر از صورت انسان سئوال کردم : از بهشت تعریف کن جواب داد : بهشت را کسی نتوانسته تعریف کند دیدنی است و باید بیائید و ببینید و آنچه از بهشت تعریف شده مثل اینکه یک درخت را در یک باغ بزرگ را تعریف کرده باشند سئوال کردم : از حساب و کتاب بگو جواب داد : از روزی که ما رفته ایم هیچ کس به سراغ ما نیامده یا حسابی نیست و یا برای ما نیست و یا هنوز به ما نرسیده سپس از خواب بیدار شدم .               شجیعی امضاء نیمه شعبان سال 1360

 

شال سبزی در سال اروند

مهری سادات شجیعی ، یکی از یادگاران شهید سیّد ابراهیم شجیعی نقل می کند : یک سال در ایام عید از مناطق جنگی دیدن کردیم وقتی فهمیدند ما خانواده شجیعی هستیم برایمان تعریف کردند : شب قبل از  عملیّات پدرم خواب می بیند که شهید شده است در حالی که شال سبز رنگی دور گردن دارد . به معاونش آقای حسن مهری می گوید : اگر دیدید افتاده ام و شال دور گردنم نیست مرا سریع به بیمارستان برسانید در غیر اینصورت خود و دیگران را به زحمت نیندازید وقتی بعد از عملیّات از دور می بینند پدرم بر روی زمین افتاده عدهّ ای می گویند شهید شده و عدهّ ای مخالفت می کنند آقای حسن مهری می گوید : " شجیعی شهید شده چون شال سبزش را دور گردن دارد "  نگارنده وقتی تصویر شهید شجیعی هنگام شهادت را دیدم هنوز شال  سبزش بر گردن بود و لذا این سوژه به من نوید نام کتاب را داد و لذا " شال سبزی در ساحل اروند " گذاشتم چون شجیعی در ساحل اروند به شهادت رسیده بود در حالی که شال سبزش بر گردن داشت . از طرفی دو عکس از او یافتم یکی تنها و دیگری همراه پدرش در ساحل اروند حدود همان محلی که به شهادت رسید که مرا " نگارنده" در این نامگذاری مصمّم ساخت .

 

 

 

 

شجیعی در محضر امام خمینی(ره)

من در سال 1363 برای مکّه ثبت نام کرده بودم  و قرار شد که به مکّه بروم امّا نمی دانم چه شد که موفق نشدم و ماندم برای سال 1364 امّا در سال 1364 هم توفیق حاصل نشد کمی از این موضوع ناراحت بودم در مورخه 25/4/1364 بعد از نماز ظهر و عصر در یکی از سالنهای آرایشگاه گردان در پادگان حمیدیه اهواز خوابیده بودم در عالم خواب دیدم که خدمت امام خمینی (ره) رسیده ام وی دارد از مکّه می آید امام به منزل رسید . در منزل خانم ایشان به همراه یک بچّه بود امام وارد منزل شدند بعد از احوال پرسی از من پرسید جراحات بدنت خوب شد گفتم: بله آقا گفت : ببینم بعد از دیدن محل جراحت من امام  دست به آن محل کشید و گفت خوب شده از من سئوال کرد مکّه رفته اید ؟ جواب دادم خیر آقا در زمان شاه که برایم مقدور نبوده و در حال حاضر هم که صدام ملعون ما را در آن بیابانها مشغول کرده و فرصتی نداریم امام 3 بار این مطلب را تکرار کرد و گفت لازم است در جبهه ها بمانید بعد سئوال کرد چه افرادی با شما کار می کنند . من برادرانی با من همکاری می کردند نام بردم امام فرمود به این آقایان سلام برسان و بگو لازم است در جبهه بمانید بعد از خواب بیدار شدم        امضاء شجیعی 25/4/1364

 

 

 

 

 

طرح لبیک یا خمینی

احمد رازقندی از اعضای سپاه پاسداران سبزوار روایت می کند : زمان زمستان سال 1362 بود مقدّمات عملیّات خیبر فراهم شده بود . برای پشتیبانی عملیّات خیبر طرحی به مرحله اجرا گذاشته شد به نان " طرح لبیک یا خمینی" در طرح لبیک  از نیروهایی که قبلاً تجربه جنگ را داشتند و دارای کد مخصوص بود فراخوان شد . این نیروها به محض اینکه تلکس را دریافت کردند در واحد بسیج سپاه پاسداران محل خدمت سازمان یافتند نیروهای بسیج سپاه سبزوار به فرماندهی شهید سیّد ابراهیم شجیعی و جانشینی شهید حسین ریوندی در قالب تیپ امامت سازمان یافتند . شجیعی فرمانده بسیج سبزوار بود . در سپاه بعد از فرمانده سپاه دومین مقام اجرائی سپاه بود . کاظم فکری جانشین فرمانده بسیج سبزوار بود .

بیشتر نیروهای حدود 2000 نفر از طبقه زحمتکش و کارگران روستاها بودند که قبلا آموزش دیده بودند و سابقه جنگ داشتند پس از تبلیغات و رژه  نیروها  در سطح شهر و نماز جمعه کلیه امکانات اعم از وسیله نقلیه و آمبولانس و لودر و وسایل سنگین در گردانهای مخصوص سازماندهی شدند و در پشت شهربانی فعلی سبز در زمینی رملی و تپه ماهور که به نام " پادگان سپاه مقاومت" چادرها را برافراشتند تقسیم بندی و گروهان بندی ایستگاههای صلواتی شکل گرفت – آرایشگاه صلواتی _ خیاطی صلواتی و هر آنچه که در جبهه معمول  بود در این مقر شکل گرفت شهید شجیعی " طرح مانور بدر" را تدارک دیده بود و نیروها را برای طرح مانور توجیه کرد . آمادگی نسبی فراهم شد تا در زمان مقرر بسوی مشهد و اعزام به جبهه حرکت کنند . شهید شجیعی دستور داد یک جیپ 106 نورا که به کمک مردمی خریده شده بود به مشهد ببرند و در پادگان نخریسی تحویل دهند چن قبلا در ارتش بودند و سابقه نظامی داشتم و گواهی نامه پایه یک نیز داشتم و با موتوری آشنایی کامل داشتم مرا به عنوان مسؤول مهندس رزمی تیپ امامت مشغول به کار کرد با اینکه هوا بسیار سرد بود جیپ 106 را به پادگان نخریسی تحویل دادم که نیروها آمدند از کلیه شهرستانهای خراسان حدود ده هزار نفر به هم رسیده بودند . از نخ ریسی تا راه آهن پیاده نیروها حرکت کردند و از مشهد با حدود 12 ، 13 قطار عازم تهران شدیم تعدادی از نیروها  هم ماندند که در میدان فوتبال راه آهن تهران مستقر شدند بعد از پادگان سپاه مقاومت تهران به سوی دو کوهه حرکت کردیم قرار بود اول پادگان دو کوهه لب پل قطار نگه دارد و بچّه بریزند پائین بیش از نیمی از نیروها در پادگان دو کوهه پیاده شدند عدّه ای نیز هنوز در قطار خواب مانده و دیگر پیاده شدند چون ترافیک ریلی بوجود آمد قطارها حرکت کردند و بقیه نیروها را در اندیمشک پیاده کردند که با اتوبوس ، پادگان دو کوهه بازگشتند هدف از اعزام سازماندهی نیروهای رزمی در قالب نیروهای پشتیبانب عملیّات خیبر بوده بغل سایت 4 مستقر شدیم آنجا شهید شجیعی را دیدم چادرها را که سراپا کردیم به من گفت سریع  السیر می روی قرارگاه ده تا ماشین تحویل می گیری با موتور می آیی بگو فرمانده تیپ امامت مرا فرستاده و من هم مسؤول لجستیک تیپ امامت هستم شجیعی نامه دستی می نوشت و به من داد و من عمل می کردم امام جمعه سبزوار ، عبدوس سیّد محمّد ابطحی فرمانده سپاه سبزوار برای سرکشی از نیروهای طرح لبیک آمده بود ابطحی با لندور سازمان تبلیغات آمده بود عبدوس  با لندکروز . تا آمدند بچّه ها به طرف آنها دویدند حاج آقا آمده – حاج آقا آمده به طرف چادر شهید شجیعی رفتم و نشستم به چای خوردن با این لیوانهای پلاستیکی در همین حین یک نفر آمد گفت : احمد بدو احمد بدو که یک نفر تیر خورد گفتم کسی که اسلحه نداشته چون قبلا من و شهید شجیعی اسلحه داشتیم چون شهید شجیعی از دشت آزادگان به هور می رفتیم و بازمی گشتیم آن راه را مثل کف دست یاد گرفته بودیم روز قبل یک فشنگ دستم بود با آن بازی می کردم جلوی یک چادر بودم جعفر کرّابی و احمد فریمانی دستور آمده که کوله پشتیها را ببندید که می خواهیم  به عنوان پشتیبان لشکر5 نصر و تیپ 21 امام رضا حرکت کنیم  مهدی ریوندی آمد و ما احمد فریمانی  به بهداری قرارگاه برد دیدم همان فشنگی است که دست من بود چون هر کار کردم فریمانی فشنگ رو به من نداد  از روی پوتین  به پایش شلیک کرده بود که به خط نیاید وقتی این حادثه به گوش ابطحی رسید گفت: یک روز رضا شاه که در جزیره موریس تبعید بود راه می رفت شنل روی دوشش بود و پوز می داد وقتی نگاه کرد دید کسی دور و برش نیست گفت زکی منظورش تکه انداختن به شهید شجیعی بود که مثلا چرا کنترل نکردی و یکنفر تیر خورده شجیعی بسیار ناراحت شد هوش و حواسش به طرف خط بود تیپ 21 امام رضا و لشکر 5 نصر به خط زده بود و روز سوم عملیّات  بود  و عراق  شیمیایی  زده بود  قیامتی بود بچّه ها قتل و عام شده بودند من هم ناراحت شدم و آمدم بیرون و همان مارها را که توی شیشه مرباخوری گذاشته  بودم توی ماشین  ابطحی گذاشتم شجیعی هم خیلی از حرف ابطحی ناراحت بود گفت من میرم جلو بدو از لشکر5 نصر ماشین بگیر و نیروها را حرکت بده با شهید شجیعی رفتم جلو هور از کنار هلی کوپترها رد شدیم و رفتیم لب شط قایقها که باز می گشتند هم شیمیائی تاول زده ، زخمی ، خسته شهید داده یک اوضاعی بود حاج علی اکبر  آغشته مقدم را آنجا دیدم باقر قالیباف به پشت شجیعی زد که بدو برو نیروها را بیاور شجیعی هم به من گفت رفتم و نیروها آماده بودند و سوار شدند و آمدیم و شب ایستادم شب را آنجا ایستادیم صبح هواپیماهای عراق تا سطح خاکریز آمدند دیوار صوتی را شکسته بودند بچّه ها چهار لول را می گذاشتند از وحشت هواپیماها فرار می کردند چون جا و مکانی نداشتند هواپیما به ارتفاع 5،6 متر می آمد چند روزی آنجا بودیم خبر آمد سریع السیر خط را ول کنید بیائید بچّه ها که از خط می آمدند اسلحه ها را یکجا انبار می کردند مثل یک کوه و سوار اتوبوس شدند رفتند به اهواز و من هم یک کامیونی گرفتم و اسلحه ها را از دژبانی اهواز رد کردیم به پادگان بردیم و تیپ امامت هم وارد عمل شد و بعد از آن تیپ امامت در قالب گردانهای متفاوت سازمان یافت یک گردان از نیروهای تیپ امامت به فرماندهی شهید محمّدعلی فیض آبادی به عنوان گردان پل سازی سازماندهی شد که پل خیبر را که طرح آن از سوی قرارگاه کربلا داده شده بود که سامان دهند و بقیه نیروهای تیپ امامت نیز در قالب گردانهای دیگر برای پشتیبانی عملیّات خیبر سازماندهی شدند از آنجا من در جبهه ماندم گردان جبّار که بیشتر سبزواری و اسفراینی و بجنوردی بودند به فرماندهی شهید علی اصغر کلاته نیری و جانشینی علی برقبانی بود که کلاته سیفری در 6/12/1362در شط علی شهید شد و علی برقبانی در 9/12/1362در جزیره مجنون به شهادت رسید حسین ریوندی جانشین تیپ امامت در این عملیّات در 9/12/1362 در جزیره مچنون به شهادت رسید بعد از شهادت شهید رمضانعلی عامل فرمانده تیپ امام صادق (ع) شهید محمّد فرومندی فرمانده تیپ امام صادق (ع) شد در عملیّات خیبر هم فرومندی و هم شجیعی هر دو شهید شدند بعد از شهادت فرمانده و جانشین گردان جبّار سیّد ابراهیم شجیعی فرمانده گردان شد سیّد حسین زنگنه  جانشین  محمّدرضا سلیمانی و حسن  مهری معاونین شجیعی بودند

*

*

*

 

حاج عباس نودهی  روایت می کند : قبل از عملیّات بدر با قایق برای شناسایی به هور رفته بودیم قبل از عملیّات بدر فرماندهان لشکرها و تیپ ها و گردان در محل پاسگاه برزگر جلسه داشتند و بحث و تبادل نظر می کردند که چگونه پل بین بصره و العماره را بگیریم شهید شجیعی فرمانده گردان جبّار هم گفت : این کار را من انجام می دهم سردار مرتضی قربانی سئوال کرد : آقای شجیعی شما اگر تا نزدیکی پل رفتید بعد چکار می کنید ایشان در جواب گفت : من با تمام قوّت و نیرو حتّی با جنگ تن به تن امنیّت این پل را تأمین می کنم این مطلب بیانگر شجاعت و آمادگی جانفشانی شهید شجیعی بود فردا شب برای اجرای عملیّات بطرف هور حرکت کردیم به کنار هور رسیدیم پل های کوچکی خیبری با نی استتار شده بود ما که رفتیم غواص ها سوار بلم شدند و حرکت کردند که عابدینی از نیشابور فرمانده گردان غواص ها بود ما آن شب آنجا ماندیم که خبر آمد که غواص ها خط را شکسته اند و باید ما نیز حرکت کنیم ما از راهکار حنین حرکت کردیم توی قایق الیاس و حسن مهری شهید رجائی و اکبر شکری از شمال و حاج حسین زنگنه از تربت و مرحوم هادی طالعی بود و با فاصله 40 متری از قایق دیگر شهید محمّد فرومندی و شهید شجیعی بودند ما پشت سرشان بودیم که صدای شجیعی آمد که نودهی  طالعی  بیائید مسؤول سکانها نیز با ما بود قبل از رسیدن ما به کمین سکانی قایق که تیر خورد مسؤول سکانیها هدایت قایق را به عهده گرفت دو تا از بچّه های علی مهری اهل سبزوار و یکی دیگر هر کدام یک نارنجک به سنگر کمین عراقیها انداختند و عراقیها از بالا یک بیست لیتری بنزین انداخت توی قایق و یک نارنجک نیز پشت سرش قایق آتش گرفت چپه شد و تعدای از بچّه ها از جمله خلیل آبادی اهل بردسکن کاشمر غرق و شهید شد ما 150 متری از کمین رد شدیم و جلو رفتیم برگشتیم که ببینیم چرا بقیه قایقها نیامدند ما برگشتیم حسم مهری به قایق شهید شجیعی رفت شجیعی و فرومندی هر دو پشت دوشیکا بودند نکته جالب اینکه کمین عراق آتش گرفته بود با اینکه تا کمر در آتش بود و داشت می سوخت با این وجود آرپیچی روی شانه اش بود به سختی مقاومت می کرد شب قبل به سراغ شهید ولی چراغچی رفتم توی سنگر از خستگی مفرط خوابیده بود دلم بیدار کنم یک ساعت بعد رفتم از خواب بیدار شده بود و ایشان در جریان وضعیّت نیروها و شهادت و مجروحان قرار دادم روز چهارم یا پنجم عملیّات بود که شهید ولی الله چراغچی قائم مقام لشکر5 نصر به شهادت رسید .

 

*

*

شجیعی در دفترچه خاطراتش نوشته 15 آبان 1360

در عالم رؤیا دوست عزیزم شهید محمّد حقانی که در سال 1360 در سوسنگرد شهید شده بود را دیدم نام برده ملبس به لباس پلنگی و اسلحه ای به دوش وارد سپاه شد می دانستم وی شهید شده به من رسید گفت چرا نیامدی در جواب گفتم من خیال آمدن فعلا ندارم پرسیدم فعلا چکار می کنید ؟ جواب داد ما در آن دنیا دارای همین تشکیلات هستیم سپاهی داریم و به مأموریت می رویم سئوال کردم چه مأموریتی جواب داد : به صورت امداد غیبی به کمک بچّه ها می رویم و سپس برمی گردیم اکنون به شهرستان بجنورد می روم تا با بچّه های سپاه به مأموریت برویم گفتم : پس برو دیرت نشود گفت برای ما زمان و مکان مطرح نیست اراده کنم آنجا هستم شما برای ما ناراحت نباش  تمام . 15/8/1360

 

*

*

*

 

گروه عقرب

معمولا  در بین بچّه های  جبهه وجنگ  یک گروه به اقتضای سن و سالشان شیطنت می کردند و پر جنب و جوش بودند تقریبا مثل " گروه پلنگها" که بچّه های مشهد بودند " ماشاالله آخوندی – مقدادیان – ملک نژاد – رفتگر و پور ولی و شهید حاج مهدی میرزائی که رهبر گروه بود  گروه عقرب هم تعدادی از بچّه های رزمنده سبزواری بودند 1- احمد رازقندی2- شهید اصغر بیدی 3- حجت الاسلام محمّد باقر اسلامی خواه 4- هادی طالعی و... که از نیروهای توانمند گردان عبدالله بودند ضمن شیطنت ها بسیار شجاع و نترس بودند احمد رازقندی روایت می کند : ما از نیروهای گردان عبدالله از تیپ امام صادق u لشکر 5 نصر بودیم که در پادگان شهید برونسی اهواز مستقر بودیم شب که می شد و بچّه های بسیجی که به خواب می رفتند تازه شوخی های بچّه ها گل می کرد پشت موقعیّت شهید برونسی رملی بود وقتی زمین را می کندیم و سنگر می ساختیم بر اثر باد رمل ها به درون چاله ریزش می کرد لذا دوباره حفاری می کردیم هدف ما از این کار افتادن بچّه های گردان بغل دستی گردان روح الله بود به خاطر خنداندن بچّه ها و فروکش کردن شیطنت خودمان بود یک شب یک چاله عمیقی کنده بودیم که هر آدم یا ماشین که درون آن می افتاد اگر آدم بود گردنش می شکست و اگر ماشین بود هم شاسیش و بایستی با تراکتور بکسل می کرد تا خارج گردد آن شب روی چاله را با درختان گز که اطراف موقعیت شهید برونسی فروان بود پوشانده بودیم از قضا ماشین شهید محمّد فرومندی قائم مقائم لشکر 5 نصر که از سمت گردان روح الله به سمت گردان عبدالله می آمد در درون این گودال افتاد ما هیچ نگفتیم بعلاوه پیش دستی کردیم و گفتیم کدام احمق این کار را انجام داده است که به ما شک نکنند امّا بچّه ها و مخصوصاً فرمانده گردان حسن مهری با توجّه به سوابق می دانست که کار گروه عقرب است هر گردان یک کانکس داشت که به آن استریک می گفتیم معمولا محتوی کانکس ضروریات مهم گردان بود از شیر مرغ تا جان آدمیزاد درونش یافت می شد یک شب من و هادی طالعی قبل از عملیّات کربلای5 روی این کانکس می خوابیدیم دور از چشم همه هادی طالعی را خیلی دوست داشتم بسیار شجاع و نترس بود هدف از خوابیدن نظارت بر اعمال دیگران در دل شب بود یک شب دیدیم آقای محمود قدسی از بچّه های سبزوار گاز اشک آور را داخل چادرها که همه خواب بودند روی چراغ والور می گذارد و فرار می کند ما تصمیم گرفتیم این کار محمود قدسی را بی جواب نگذاریم بدون اینکه بفهمد یک شب با هادی طالعی رفتیم پشت موقعیّت شهید برونسی چاله ای و به اصطلاح قبری کندیم به عمق 2 متر این چاه را از محدوده گردان کندیم و تصمیم گرفتیم به هر نحوی که شده محمود قدسی را درون آن قبر دفن کنیم من و هادی طالعی و چند نفر دیگر از بچّه های سبزوار جلسه گرفتیم چگونگی دفن محمود قدسی را در این قبر طرّاحی کنیم  تا اینکه نتیجه شور و مشورت ما در آن جلسه به این ختم شد که محمود به هر کسی اعتماد ندارد بجز چند نفر که یکی از آنها حاج محمّد رضا چشمی بود که در حال حاضر مسؤول اداره آب و فاضلاب روستای سبزوار می باشد لذا جلوی حاج محمّد رضا چشمی را گرفتیم و گفتیم که باید با ما همکاری کنی والا موقع خوابیدن عقرب از شما پذیرایی خواهد کرد ایشان هم از ترس عقرب تن به همکاری داد لذا قرار شد پاسی از شب که گذشت با محمود قدسی راجع به عملیّات کربلای5 به طور مخفی با هم صحبت کنند به نحوی که محمود قدسی باورش شود ما 4 نفری احمد رازقندی و هادی طالعی و دو نفر دیگر زیر لاستیکهای کانکس (استریک) پنهان شده بودیم که این را هم حاج محمّدرضا چشمی اطلاع داشت به او گفته بودیم که اول تو را می زنیم تو فرار کن و به بقیه مسائل کاری نداشته باش نقشه اجرا شد سر ساعت دیدیم این دو نفر با همدیگر سر سر می کنند از جلو لاستیک که عبور کردند ما سر و صورت خودمان را با چفیه پوشانده بودیم به این دو نفر حمله کردیم چند ضربه که به محمّدرضا چشمی زدیم ایشان طبق نقشه قبلی فرار کرد و ما چهار نفری محمود قدسی را سر دست بلند کردیم و به سوی قبر حرکت کردیم ما به زبان عربی شکسته بسته صحبت می کردیم که محمود فکر کند که ما عراقی هستیم درست مثل مراسم حمل جنازه هنگام دفت او را جلو می بردیم در این حال محمود تکبیر می گفت که نیروهایش به کمک بیایند من یک مشت ماسه از زمین برداشتم و در دهانش ریختم که دیگر سر و صدا نکند او را بردیم و درون قبر گذاشتیم و سپس بیلها را برداشتیم و روی محمود خاک ریختیم تا دفن شد فقط سرش بیرون بود ما آمدیم به طرف چادرها و روی کانکس خوابیدیم از قضا چون خسته بودیم خوابمان برد و از محمود فراموش کردیم تا اینکه یک نفر از بچه های گردان که به طرف دستشویی می رفت پایش به سر محمود برخورد می کند و او را نجات می دهد این ماجرا ماند تا شبی که طرح عملیّات و بیدار باش گردان گذاشتیم از آنجایی که ما به زبان عربی صحبت می کردیم هیچ کس شناسایی نشد بجز من که یک رشته نخ از سرنیزه به فانسقه ام آویزان می کردم و کلید کانکس را به آن می بستم این شاخص من بود و لذا شناسایی شده بودم در آن شبی که قرار بود ما مانور عملیّات داشته باشیم من مأموریت تیربار روی کانکس را بر عهده داشتم با پانصد تیر فشنگ هنوز داشتم با تیربار هوایی شلیک می کردم و در هوا با گلوله محمد رسول الله r می نوشتم متوجّه انفجار شدید در کنار کانکس شدم این را نگفتم که محمود قدسی از بند سرنیزه ام مرا شناسایی کرده بود و در صدد تلافی برآمد ایشان چون مأموریت مرا می دانست بی رحم یک مین ضد تانک در دو سه متری کانکس زیر زمین کارگذاشته بود و خود محمود هم مسؤول انفجارهای مانور طرح عملیّات بود که وقتی منفجر شد کانکس حدود دو متر جابه جا شد و سر تیربار من که روی کانکس کار گذاشته بودیم پایین آمد و در حین شلیک در جهت چادرها قرار گرفت من به خود آمدم که از کجا ضربه خورده ام خدا رحم کرد شدت انفجار به حدی بود که تعادل من را به هم زد ولی تبربار در حال شلیک به طرف پایین آمد یعنی به سوی چادرها شلیک شد با خود گفتم حتما چند نفری شهید شدند خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و این شوخی خطرناک خاطره آن روزهای فراموش ناشدنی است *

ملاقات شهید علی اکبر رباط سرپوش و شهید شجیعی در عالم رؤیا شهید در دفترچه خاطراتش نوشته است: در سال 1361 در مرحله اول عملیّات مسلم بن عقیل شرکت داشتم یکی از برادران پاسدار به نام علی اکبر رباط سرپوش  از بچّه های اسفراین با ما بود ایشان در این عملیّات به فیض شهادت نائل آمد 2/8/1361 بعد از گذشت 6 ماه از عملیّات شهید رباط سرپوش را در خواب دیدم که به پشت بام منزل ما آمده بود مرا صدا زد به پشت بام منزل رفتم و با شهید احوال پرسی کردم از او پرسیدم که شما شهید شدید؟! گفت بله ولی آمدم احوالی از شما بپرسم . پرسیدم احوالتان چطور است؟ گفت : به ما بسیار خوش می گذرد سئوالات زیادی درباره آن دنیا از علی اکبر پرسیدم و ایشان سئوالات مرا که پیرامون آن دنیا بود پاسخ داد حدود یک ساعت در عالم خواب با ایشان سئوال و جواب کردم سپس دو نفر را مشاهده کردم که مانند دو فرشته از آسمان به پشت بام منزل آمدند  از علی اکبر سئوال کردم : اینها کی باشند جواب داد  اینها از دوستان شهید من هستند در همین حال دو دست را حس کردم که از دو گوش من گرفته و به سمت آسمان من را بلند کرد حدود 2 متر که مرا از سطح زمین بلند کرد با التماس که من می کردم مرا رها کرد و به زمین خوردم در همان حال کلیه گفته های آن از خاطرم رفت پرسیدم چرا چنین کردید ؟ آنچه شما برایم از آن دنیا گفته بودید از یادم رفت در جواب گفت : این کار را عمدا کردیم که شما نتوانید برای مردم این حرفها را بگویید از جانب من به پدر و مادرم سلام برسان در این حین از خواب بیدار شدم  

امضاء شجیعی فروردین 1362

شهید شجیعی این خواب را برای علی ارغیانی تعریف کرده بود در پایان گفت : شاید شهادتم نزدیک بود امّا هنوز پختگی لازم را پیدا نکردم و میوه ای خامم و به همان دلیل سقوط کردم و از اوج گرفتن بازماندم .

همراه با عکس علی ارغیانی درج شود

*

*

وصیّت نامه شهید شجیعی

انقلاب اسلامی که بعد از 14 قرن دوباره اسام را متجلی می کند و دارای چنان قدرتی است که تمام قدرتمندان را می لرزاند و این قدرت بر هیچ کس پوشیده نیست این انقلاب دارد با تمام ظالمان می جنگد امّا تو به انتظار نشسته ای که امام زمان بیاید و همه ظالمان را از بین ببرد بدان و آگاه باش منتظرین آقا امروزه با مالهایشان و جانهایشان در جبهه و پشت جبهه فریاد سر می دهند یا مهدی ادرکنی (عج) و الغوث گویان با اشک چشم به ستمگران می تازند همان خواسته ای که در آمدن امام زمان (عج) تحقق پیدا می کند یاران باوفای امام امت شروع کردند تا به استقبال آقا امام زمان بروند امّا خداوند بر همه چیز آگاه است امروز  که تو دل امام را با افکار پوسیده ات به درد می آوری خداوند برای تو سخن زیبایی دارد در سوره آل عمران آیه 165 تا 168 آنچه در روز احد هنگام مقابله دو صف کارزار به شما رسید به قضای خدا و مشیت فاقد او بود تا آنکه بیان کند اهل ایمان را تا معلوم شود حال آنان که ثابت قدم در ایمانند و تا نیز معلوم شود حال آنهایی که در دین نفاق و دورویی کردند و چون گفته شد به آنها بیایید و در راه خدا جهاد کنید و یا دفاع کنید عذر آوردند اگر ما فنون جنگ می دانستیم به پیروی از شما می جنگیدیم با آنکه دعوی مسلمانی می کردند به کفر نزدیک تر تا ایمان به زبان چیزی اظهار می کنند که در دل خلاف آن پنهان داشته باشند و خداوند بر آنچه پنهان می دارند آگاه تر از خود آنهاست آن کسانی که در جنگ با سپاه اسلام همراه نگردیدند گفتند اگر خویشان و پدران ما سخن ما را می شنیدند به جنگ احد نرفته بودند و کشته نمی شدند ای پیغمبر چنین مردمی منافق بگو پس شما که برای حفظ حیات دیگران چاره توانید کرد مرگ را از جان خویش ... امّا پدرم و مادرم شما حق بزرگی بر ذمّه من دارید و واسطه فیض الهی در قلب من بوده اید می دانم که نتوانسته ام کمترین دینی نسبت به شما ادا نمایم چون از بنده عاصی گنهکار که شکر نعمات خدا را به جا نمی آورد چه انتظاری می توان داشت ولی بدانید فرزند سرافکنده شما را لطف الهی شامل شد و با چشم باز در راهی که ولی امر عظیم الشان به ما می نمایاند قدم برداشت و جان باخت با اینکه نمی توانم در تمام عمرم سراغ عملی را بگیرم که بوی خلوص دهد و تحقق ریا و سالوسی و عجب از آن برنیاید شاید سرخی خونم را و بدنم را جزء شهیدان محسوب نمایند و در پایان توصیّه می کنم تا جایی که می توانید امام را بیشتر و بیشتر بشناسید و ارادت و تسلیم و اطاعت خود را نسبت به مرد آسمانی بیشتر کنید مادرم نمی گویم برایم اشک نریز چون می دانم با زبانت نمی توانی از این همه عنایات قدردانی کنی دانه های اشکت که هر کدام حاصل هزاران تشکر و سپاسگذاری از پروردگارت است بیز و فریاد برآور : خدایا تو را شکر و سپاسگذارم که قربانی من را پذیرفتی امّا همسرم ! خداوند به تو صبر دهد تا بتوانی یک زندگی زینب وار را از امروز شروع کنی تو خود واقف بر زندگی حضرت زینب (س) هستی و آنها در آن روزگار چه کشیدند باید بدانید پیکار با کسی که به هوای سلطه جویی و لذت رانی و خون خواری با ما سر جنگ دارد ضروری است هر چند که به مرگ و شهادت بیانجامد پایداری در برابر نیروهای شر و بدی به خودی خود اقدام ارزنده ای است صرف نظر از آنکه این نیروها پیروز یا شکست خورده باشند من تا دم دیدار با خداوند با کسانی که جنگ را روا می دارند خواهم رزمید و از این رزم بیمی به دل راه نداده و نخواهم داد و بدان که هر کس در راه حق به فرساید رو به بهشت و آنکه در راه باطل جان ببازد رو به دوزخ

*

*

شهید شجیعی در محضر حضرت زهرا (س)

در فروردین ماه سال 64 بعد از اتمام عملیّات بدر که دوران نقاهت مجروحیّت را می گذراندم در عالم خوال رسول خدا (ص) را به همراه حضرت علی  (ع) و فاطمه زهرا (س)  در منزل رسول الله (ص) ملاقات کردم این منزل دارای دو اتاق تو در تو بود در اتاق عقبی حدود 20 نفر از پاسداران نشسته بودند در آن هنگام تعداد زیادی از مردم را دیدم که مقابل درب همان منزل که متعلّق به رسول خدا (ص) تجمع کرده بود رسول الله (ص) شعار می دادند درست همان صحنه ای که در تاریخ در باب  حمله قریش به بیت رسول الله (ص) صورت گرفت و حضرت علی (ع) در منزل رسول در بستر ایشان خوابید و به لیله المبیت مشهور است رسول خدا (ص) رو به حضرت علی (ع) کرد و فرمود : یا علی شما امشب در خانه من و در رختخواب من بخواب علی (ع) با یک لبخند قبول فرمود پیامبر (ص) ابای مشکی که بر دوش داشت بر سر کشید و عقب عقب رفت و از سمت مردم از خانه خارج شد به طوری که هیچ از آن مردم متوجّه پیامبر (ص) نشدند . مردم همان طور شعار می دادند بعد از رفتن پیامبر من وارد خانه یعنی اتاق دومی که پاسداران در آنجا نشسته بودند شدم و خبر این قضیه را به آنها دادم و به آنها گفتم باید در این خانه بخوابیم که جان علی (ع) در خطر است ولی با کمال تأسف دیدم همه آنها از جا بلند شدند و یکی بعد از دیگری به بهانه های مختلف خانه را ترک کردند به طوری که وقتی از اتاق دومی وارد اتاق اولی می شدند از بین حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) که در سمت منزل ایستاده بود می گذشتند و سرهایشان را پایین انداخته بودند و آن دو بزرگوار هم هیچ نمی گفتند من هر چه از این آقایان خواستم که امشب علی را یاری کنند توجّه نکردند و رفتند من آخرین نفری بودم که از اتاق دومی به دنبال این افراد وارد اتاق اول شدم وقتی به حضرت فاطمه (س) رسیدم یک نگاهی به من کرد و گفت تو هم می خواهی بروی ؟! 3 مرتبه این حرف را تکرار کرد من در جواب گفتم : نه من می مانم ؛ امّا هر چه به این افراد گفتم ، گفتند زن و بچّه هایمان تنها هستند و به آنها نگفته ایم و باید برویم و رفتند ؛ امّا من خواهم ماند در این هنگام از خواب بیدار شدم

شجیعی فرودین64

 

 

 



[1] رجوع شود به اصول کافی

 

لینک کوتاه : http://kongreshohada.ir/q/s56
تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 3000 شهید خراسان شمالی می باشد