تصاویر جبهه و جنگ
نام:
موسالرضا
نام خانوادگی:
قنبری
نام پدر:
براتعلی
تاریخ تولد:
1342/10/02
استان تولد:
خراسان شمالی
شهر تولد:
شیروان
وضعیت تاهل:
متاهل
تحصیلات:
خواندن و نوشتن
رشته تحصیلی:
شهر تحصیل:
شغل:
کاسب

شهيد موسي الرّضا قنبري

زندگينامه: موسي الرّضا سال (1345) در روستاي زيارت شهرستان شيروان در خانواده اي مذهبي و انقلابي چشم به جهان گشود. به دليل بدحجابي معلّمان قبل از انقلاب، تحصيل را ترك كرد.(1) و تصميم گرفت در انجام كارهاي باغباني و كشاورزي به پدر كمك نمايد. و بعد از آن به جهت فراهم كردن هزينه هاي مالي خانواده به تهران رفت.(2)

پدر ايشان از افراد انقلابي بود. و نوارهاي سخنراني آقاي فلسفي حضرت امام خميني (ره) را از قم مي آورند و گوش مي دادند.(3)         موسي الرضا تحت تأثير چنين فضايي، فعّاليّتهايي از قبيل تظاهرات و شعار دادن  عليه شاه را آغاز كرد و تحت تعقيب نيروهاي ساواكي قرارگرفت.(4)

بعد از انقلاب اسلامي در مساجد و پايگاههاي بسيج، به فعّاليّت پرداخت. با شروع جنگ تحميلي و حضور پدرشان در منطقه ي عمليّاتي با كسب اجازه از مادر و بعد از گذراندن آموزش نظامي كه به مدّت يك هفته در مشهد به طول انجاميد، روانه ي جبهه شد.(5) هدف از رفتن به جبهه را دفاع از ميهن اسلامي وحفظ نظام مي دانست، قبل از شهادت نيز از ناحيه پا مجروح شد و سرانجام ايشان كه براي اوّلين بار به مدّت سه ماه  در جبهه حضور  فعّال و مسؤوليّت ديده باني قرارگاه امام رضا (ع) را به عهده داشتند، در سنگر دفاعي منطقه ي شوش دانيال در تاريخ (14/3/ 1361) به وسيله ي تركش خمپاره، به شهادت رسيد.(6) و پيكرش در بهشت حمزه ي رضا(ع) واقع در روستاي زيارت شيروان به خاك سپرده شد.

خصوصيّات اخلاقي و اعتقادي: ‌موسي الرضا فردي امانت دار بود. يك روز ايشان كيف پولي را پيدا كرده بود. كه حاوي پول زيادي بود. و به مادرش سپرد. و گفت: «مادر جان اين امانت دستت باشد. تاصاحبش پيدا شود،» بعد از يك ماه صاحبش پيدا شد. و امانت را تحويل داد.»(1)

در كارهاي باغباني و كشاورزي پدر را ياري مي كرد. فردي كم حرف بود و سعي   مي كرد از جنجال هاي اجتماعي دور باشد، تقريباً درون گرا بود، زيرا نمي خواست در جمع دوستان صحبتي كند كه باعث رنجش آنان شود.(2)

 يكي ديگر از خصوصيّات اخلاقي ايشان اين بود كه: هميشه دوست داشت در تظاهرات پلاكاردهاي مرگ بر شاه را بردارد، و جلوتر از بقيه حركت كند.(3)

علاقه ي وافري به امام (ره) داشت و اعتقاد به اسلام در نهادش بود از هفت سالگي شروع به نماز خواندن نمود. از زمان تولّد وي تا پايان دوره ي شيرخوارگي، هيچ گاه مادرش بدون وضو به او شير نداد و همراه پدر به مجالس مذهبي و قرائت قرآن مي رفت و هيچ گاه موسيقي گوش نمي داد.(5) فعّالانه در مراسم عزاداري ائمّه ي اطهار(ع) شركت مي كرد.

شوق وصال: پدر شهيد در جبهه شركت مي كرد. روحيّه ي شهادت طلبانه ي موسي الرّضا اوج پيدا كرده بود. و مرتّب به مادرش مي گفت: «من به جبهه مي روم و شهيد مي شوم.» «روزي در باغ مشغول كار بود. وقتي به خانه برگشت، سراغ پدر را گرفت، هنگامي كه متوجّه شد. كه بدون ايشان به جبهه رفته، با لبخندي گفت: «مادر جان امام زمان(عج) گل پرپر مي خواهد نه گل پژمرده من جسمم اينجاست ولي روحم آنجاست.» بزرگترين آرزويش اين بود، كه بتواند والدينش را كربلايي كند. در آخرين لحظات ديدار براي غلبه بر وسوسه هاي شيطاني كه در هنگام جدايي از مادر ايجاد      مي شد؛ بدون خداحافظي از مادر، به جبهه رفت.

وصيّت نامه: پدر و مادر عزيزم، چون در جبهه هر لحظه امكان شهادت وجود دارد مي خواستم وصيّتي برايتان داشته باشم.

  1. مرا حلال كنيد 2- به هيچ وجه گريه و زاري نكنيد و برايم نماز و روزه قضا بگيريد، بار ديگر تكرار مي كنم خطاهاي مرا در طول زندگي ببخشيد «خدانگهدار شما.» خاطره: ‌زماني كه پدر شهيد منطقه بود، با فرا رسيدن فصل سرما،     موسي الرضا براي گرفتن نفت به شهرستان آمد، او دو گالن نفت در دستش بود در بين راه، جلوي ( مسجد جامع ) خانمي  را ديد كه منتظر است. و پس از اينكه علّت را جويا شد. پي برد كه وي با داشتن فرزندان كوچك و يتيم نياز به مقداري نفت دارد، يك گالن نفت را به خانم داد، و به خانه برگشت. وقتي كه مادر براي گرم كردن خانه سراغ گالن نفت رفت ‌مشاهده كرد  كه فقط  نصف گالن  نفت باقي مانده، مادرش باتعجّب از او سؤال كرد و او در پاسخ با لبخند گفت: فلاني را مي شناسي؟ گفت: «بله مي شناسم، خانمي كه شوهرش فوت شده و بچّه يتيم دارد.» موسي الرضا گفت: «آن خانم، از من تقاضاي نفت نمود، من هم مجبور شدم از اين گالن نصفش را به او بدهم، خدا بزرگ است.» قدري پور شرف نساء ( مادر)

خاطره: من و موسي الرضا در منطقه ي چمران اهواز، ‌قرارگاه امام رضا(ع) بوديم. جايي كه سخنراني مي كردند، رفتيم، جلوي در ورودي ايستاديم، بعد از اتمام سخنراني ديدم كه پسرم آستين هايش را بالا برد و مي خواست وضو بگيرد، گفتم: هنوز به اذان خيلي مانده گفت: «آدم هميشه با وضو باشد، بهتر است.» بعدها بچّه ها مي گفتند: كه او بين ما جزء هفت نفر اوّل، در تيراندازي بود.

وقتي به خانه برگشتم مادرش به من گفت: «‌اين عكس را موسي داده و گفته:‌ «بزرگش كنيد كه من شهيد مي شوم» بعد از شش يا هفت روز كه از تولّد پسرم محسن مي گذشت شبي خواب ديدم كه سيل آمده و يك پيراهن سياه به من دادند تا بپوشم ‌از خواب بيدار شدم و يك يك فرزندانم را نگاه كردم و اصلاً يادم رفته بود، كه موسي در منطقه است، صبح سوار الاغ شدم تا براي كاركردن به باغ بروم يكدفعه جرقّه اي در ذهنم ايجاد شد كه موسي الرضا! منطقه! سريع به خانه برگشتم و اصلاً پاهايم رمق نداشت كمي استراحت كردم تا به شهر بروم و تلفني  احوالش را جويا شوم كه در همين فاصله خبر شهادتش را شنيدم، ‌هيچ وقت فكر نمي كردم كه لياقت داشته باشم تا پدر شهيد شوم. پدر شهيد

يك روز صبح زود كه هوا باراني بود موسي الرّضا براي آبياري باغ از خانه بيرون رفت، و در راه خانمي را ديده بود كه به همراه كودكش كنار آب، زير درخت چنار نشسته و كودك را زير چادر گرفته و پشتش به سمت موسي الرضا و صورتش را به سمت امامزاده حمزه رضاي روستايشان كرده. موسي الرضا به او گفته بود: «خانم بلند شو تا به خانه برويم مادرم ناراحت نمي شود خانم در پاسخ گفته بود: نه پسرم.

بعد از اتمام كار و برگشت به خانه، مجدّداً همان صحنه را مشاهده كرده بود و آن خانم به موسي الرّضا گفته بود: «برو، ما شش ماه ديگر به خانه ي شما مي آييم.» اين جريان را براي مادرش بازگو كرد و بعد از شش ماه به شهادت رسيد.  قديري پور شرف نساء(مادر)

شبي كه موسي الرضا به شهادت رسيد، ساعت يك بعد از ظهر خواب ديدم كه فقط دست راستش را داخل آستين قرار داده و به من گفت: «‌خبر دادند كه شما  بيمار هستيد، آمده ام تا از شما عيادت كنم.» گفتم: «موسي جان چرا دست ديگرت نيست؟» گفت: «مادر جان، همه جانشان را فدا مي كنند، من دستم را از دست داده ام، ناراحت مباش.»

بعد از تشييع شب خواب ديدم كه كنار پنجره آمد و گفت: «مادر جان من ازصبح دنبال شما   مي گردم» گفتم: كجا؟ ‌گفت: «خانه رفتم، خيلي تشنه بودم» مي خواستم بروم و برايش يك كاسه آب بياوردم، ديدم با عجله خداحافظي كرد و گفت: «نمي خورم، عجله دارم و بايد بروم.» به روايت مادر شهيد

 

 

تاریخ شهادت:
1360/03/07
استان شهادت:
خوزستان
شهر شهادت:
شوش
عملیات:
دفاعی
منطقه عملیاتی:
شوش
نحوه شهادت:
تیر مستقیم
توضیحات :
اصابت گلوله در تیراندازی دشمن
مفقود:
شهید
گـلزار دفـن:
بهشت حمزه شیروان
قطعه دفن:
1
ردیف دفن:
1
شماره قبر:
1
تاریخ خاکسپاری:
1360/03/07
لینک کوتاه : http://kongreshohada.ir/q/t593

تصاویر

فیلم

تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 3000 شهید خراسان شمالی می باشد