تصاویر جبهه و جنگ
نام:
ببرخان
نام خانوادگی:
زمانی
نام پدر:
زمان
تاریخ تولد:
1287/10/25
استان تولد:
خراسان شمالی
شهر تولد:
شیروان
وضعیت تاهل:
متاهل
تحصیلات:
مشخص نشده
رشته تحصیلی:
شهر تحصیل:
شغل:
ورزشکار

 

 

 

 

 

 

 

 

           
 

نام خانوادگی: زمانی

محل تولد: روستای زیارت

تعداد فرزندان: 3پسر و 2دختر

شغل: کشاورز

مسؤولیت درجبهه:  تدارکات

نام عملیات: والفجر 3

کیفیت شهادت: بر اثر برق گرفتگی

   
     

نام: ببرخان

تاریخ تولد: 1287

وضعیت تأهل: متأهل

میزان تحصیلات: خواندن و نوشتن

یگان خدمتی: لشکر 5 نصر

تاریخ شهادت: 8/7/1366

محل شهادت: پادگان شهید چراغچی

محل دفن: شیروان، بهشت حمزه ی رضا(ع)

 

 

 

 

ویژگی های برجسته شهید: وي در روستايش به عنوان كشاورزي موفق و با ايمان شناخته مي شد. در برابر مصائب و مشكلات، صبورو مقاوم بود. 5 سال از عمرش را درجبهه هاي مختلف سپري كرد. مطيع فرمان امام (ره) بود و توصيه مي كرد كه امام را تنها نگذاريد. فروتنی وي باعث شده بود تا خود را از ديگران، جدا نداند.                                                                  

خاطره: در خط مقدم سقايي مي كرد. اهل خودستایی نبود يك روز در منزل، براي چندمين بار پرسيديم: حاجي ! شما در جبهه چكار مي كني؟ گفت: اگر خدا قبول كند، به رزمندگان آب و غذا مي رسانم. از خدا مي خواهم عوضش را در آن دنيا نصيبم گرداند. شهید زمانی، در 79 سالگي ، مزد سقايي اش را گرفت و به ديدار معبود شتافت.(1)

سفارش شهید: در نامه هايي كه از جبهه ارسال مي كرد، دخترانش را  به حفظ حجاب و پسرانش را به احترام و ا اطاعت از بزرگان توصیه می کرد. و بارها سفارش كرد كه امام را تنها نگذاريد، و نماز را در اول وقت به جا آوريد.(2)

 

 

تاریخ شهادت:
1366/07/28
استان شهادت:
مشخص نشده
شهر شهادت:
ندارد
عملیات:
ندارد
منطقه عملیاتی:
پادگان شهید چراغچی
نحوه شهادت:
اصابت ترکش
توضیحات :
اصابت ترکش
مفقود:
شهید
گـلزار دفـن:
بهشت حمزه شیروان
قطعه دفن:
1
ردیف دفن:
1
شماره قبر:
1
تاریخ خاکسپاری:
1366/07/28

به نقل از همسر شهید (روضه گل باقریان) :

اسم من از کودکی روضه گل و فامیلم باقری است مدتی که برای کارهای شهید می آیم و می رویم به فامیل شهید هم صدامی زنند ولی من فامیل خودم برای ملاک بود . شهداکه رفتند و ما تنها شدیم . خدا عمر این دولت (مملکت) رازیاد کند. من در سن 17 یا 18 سالگی بودکه با شهید عقد کردیم . سن شهید نسبت به من خیلی زیاد بود ولی به طوردقیق نمی توانم بگویم . ما از زمانی که عقد کردیم تا زمانی که شهید شدند با هم زندگی کردیم چون بی سواد هستم به طور دقیق نمی توانم بگویم خانه دار هستم و در روستای زیارت زندگی می کنم پسرم می گوید من قرار گذاشتم جنازه ات را در همین روستا و در امام زاده بگذارم و اگر یک روزی بگذاری و بروی من ناراحت می شوم و راضی نیستم . بچه هایم خونه ام را آب وجارو می کنند . همه چیزخوب است کمکم می کنند . عروسم خیلی خوب است این را خودم احساس می کنم چون اگر ناراضی بود حتماً مارا ترک می کرد . شوهرم سرباز بود وقتی از سربازی آمد تو کوچه نانوائی زندگی می کردند. من بچه بودم (مثل فاطمه) توی کوچه اورا دیدم که کارهای عجیب و غریبی انجام می دهد . رفتم توی حیاط و گفتم یک مرد دیونه ای آمده اینجا به مامانم گفتم واو هم رفت و او را دید پدرم خدااورارحمت کنه گاو داشت ومن گاوها را صبح می بردم برای (چراگاه) و بعدازظهر می آورم یک روز بعدازظهر خواهرش آمد به باغ و همانجا از من خواستگاری کرد مادرم مخالف بود و می گفت شماکردهستید بعد هم بارضایت والدین ازدواج کردم .اخلاقشان بسیار خوب بود . فرد ی مؤمن بودند کارهای کشاورزی انجام می دادند بیکار نمی ماندند خیلی ساده زیست بودند وقتی لباسشان پاره می شد لباس نمی خریدند می گفتند پینه دوزی کنم . همسرم مرد ایده عالی بود هیچ بدی از او ندیدم . به خلافکارها برخورد می کرد می گفت این کار را نکنید بین دعوای دیگران واسطه می شد می گفت باید جایی که می توانید صلح کنید . وقتی که من ازدواج کردم مادر و خواهرشان داشتند و پدرشان فوت کرده بود رابطه ی خیلی خوبی با مادرو خواهرش داشت آرزویش این که به سفر مکه و کربلا برود چند بار رفته بود ولی علاقه ی زیادی داشت که برود برای کارهای کشاورزی به تنهایی کار می کرد و بچه ها را هم وارد کار نمی کرد زمان  ما کار زن و مرد از هم جدا بود .  اصلاًنماز و روزه اش قضا نمی شد حتی در تابستان که روزه باید می گرفت ماه رمضان بود روزه می گرفت .در مورد امام  خمینی (ره) صحبت می کردند موقعی امام (ره) آمده بودند می گفتند برما واجب است که باید برویم . تصمیم گرفته بود که به جبهه برود . برای اعزام که رفتند مسئولین قبول نکرده بودند گفته بودند سنتان زیاد است با اسرارو التماس و گریه مسئولین را راضی کرد تا برود مسئولین گفته بودند این آقا دست بردار نیست و قبول کردند و به جبهه اعزامش کردند. وقتی که جبهه می رفتند برایمان نامه می نوشته هر 10 روز یکبار نامه می نوشتند آخرین بار که رفت 40 روز خبری از او نبود که گفتند شهید شدند .

 

لینک کوتاه : http://kongreshohada.ir/q/t594

تصاویر

فیلم

تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 3000 شهید خراسان شمالی می باشد